تبليغاتX
من واقعی
نوشته های احمقانه یه پسر کوچولوی خوش خیال... !
... خدايا چگونه بنگرم اشک هاي کودکي را که در جستجوي مادر ، با دستان نحيف خود ، آوارها را مي کاود

و چگونه تسکين دهم مردي را ، که ديگر هيچ کس را ندارد ، و چگونه تاب آورم نگاههاي ملتمسانه مادران را ، به گهواره هايي که اينک سراسر خون است . ديگر بوي گلهاي بهاري به مشام نمي رسد ، عطر خون فضا را آکنده است . مردان آرزوي مرگ دارند تا به عزيزان خود بپيوندند . هيچ کس را تاب سخن گفتن نيست . اينک اينجا همه با چشمهاي خود سخن مي گويند ... و تنها يک پرسش دارند :

به راستي اينگونه سرنوشت ، مستوجب کدامين گناهمان بود ؟

... و سکوت تنها صدايي است که شنيده مي شود !!

                 

لینک اعتراض جهانی به نفع لبنان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت   توسط خودم  | 

سلام به همه...

ما این همه مدت ننوشتیم خیر سرمون که درس بخونیم اما نه... مثل اینکه قسمت نیست ! مثل اینکه باید سال دیگه هم در خدمت کنکور باشیم (!) چون الان که دارم اینو مینویسم ساعت ۶:۳۰ روز چهارشنبه ۷/۴/۸۵ و ما روز جمعه ۹/۴/۸۵ کنکور داریم در حالی که با انبوه مطالب نخونده روبرو هستیم (جو کنکور گرفته منو بد فرم) اگه یه چیز خوب قبول شم به همتون شام میدم !!!

در برابر فلسفه کنکور انسان ها به صورت کلی به سه دسته تقسیم می شن :

دسته اول انسان هایی که عوامل اصلی افزایش خشونت علیه جمعیت درازگوشان محترم هستند (خرزنی) - که عاقبت این گروه عموما عینک های ته استکانی بوده و البسه آنان نیز به گونه ای ایست که از فواصل ۲۰ کیلومتری آواز سر می دهند ! این عده پس از قبول نشدن در کنکور خودکشی می کنند و یا دچار دپرسینگ حاد خود کوچک بینی و یا حتی در برخی موارد خود نبینی می شوند!

دسته دوم افرادی که عمیقا پیرو این شعر از سهراب سپهری اند که : کله از مغز تهی و دل از آرزوی قبولی... - خوش به حال این دسته که علی رقم قبول نشدن در کنکور کماکان شارژ بوده دچار هیچگونه مشکل خاصی نمی شوند !

دسته سوم هم انسان هایی بین این دو که اصولا از آنها به عنوان انسانهای معمولی یاد می شود ! این دسته اکثر ظرفیت دانشگاه ها را پر خواهند کرد...

پ. ن. : مامانم همیشه می گه تو اگه دانشگاه قبول شی نظام آموزشی کشور زیر سوال میره و منم میگم از اون جایی که نظام آموزشی ایران خیلی زیر سوال من به قبولی امید دارم !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/07ساعت   توسط خودم  | 

سلام به همه... خیلی وقته چیزی ننوشتم. نه به خاطر اینکه بچه کنکوریم... فقط واسه اینکه حسش نبود! اینی که این پایین می بینین بحث خودم با خود واقعیمه... بخونین...

 

من: چرا ما انقد تو برقراری ارتباط با خودمون مشکل داریم؟ چرا سعی نمی کنیم خودمونو بشناسیم؟ چرا حوصله خودمونو نداریم؟

من واقعی: چرا بحثو کلی میکنی راجع به خودت بگو !

من: چه فرقی میکنه؟

من واقعی: فرق میکنه دیگه... تو به این راحتی با دیگران دوستی ولی تا حالا اومدی به من بگی دردت چیه !؟

من: خوب من... چیزه... راستشو بخوای وقت نمیشه...

من واقعی: ببین به من که نمیتونی دروغ بگی من ۲۴ ساعته باهاتم... می خوای بگم چرا نیومدی..؟

من: بگو خوب...

من واقعی: واسه اینکه حالت از من بهم می خوره!

من: نخیرم اینطوری نیست...!

من واقعی: همین طوریه اتفاقا... من همه کارایی که تا حالا کردی رو میدونم... حتی کارایی که نکردیو تو فکرت بوده... واسه همینم چشم نداری منو ببینی...!

من: سر من داد نزن! به اندازه کافی حالم خراب هست...

دیگه دعوا داره بالا می گیره فعلا بسه ولی شاید ادامه داشته باشه... در ضمن این قسمت هیچ نکته اخلاقی نداره !!!

 

فرض کن داری تو خیابون راه میری یهو یکی جلوت رو زمین تف می کنه... تو دلت بهش چی میگی؟ میگی بی فرهنگ...؟ کثافت(!)...؟ دیگه اینارو نگو چون تو هم داری همون کارو میکنی وقتی به چشمت اومده و برات زشت بوده ( شاید همون لحظه اون کارو نکنی اما بعدا یه روزی وقتی تنهای تنهایی حتما همون کارو میکنی و شخصیت آدما اون چیزیه که تو تنهایی هستن نه چیزی که به بودنش جلوی دیگران وانمود میکنن. ) باور نمیکنی...؟ باور کن! اگه تو مثل اون نبودی بدون اینکه کارشو ببینی از کنارش رد میشدی... ما همیشه با چیزایی از دیگران مبارزه می کنیم که تو خودمون هست (شایدم ازش ضربه خوردیم یعنی تو نزدیکانمون هست...) باید برای مبارزه با هر چیز مثل اون بود ( یا حداقل کمی از اون چیزو داشت! ) مثلا برای درمان بیماری واکسن می زنیم یعنی همون میکروب رو (البته ضعیفترشو) وارد بدن می کنیم. برای مبارزه با شیطان باید شیطنت داشت... همیشه آدمای ساده زودتر گول می خورن! برای رسیدن به خداباید اول ازش دور شد... باید اول بگی خدا نیست.. بعد باورش کنی (یه باور عمیق) وگرنه می شی یکی مثل من که همین جوری فقط میگن " حتما خدا هست دیگه " و فقط موقع مشکلات میرن طرف خدا یا مثل یه عده که فکر میکنن " خدا نماینده ولایت فقیه در آسمانهاست! "

راجع به خدا حرف زدم... نمیدونی چقدر دلم واسش تنگ شده... آخه خیلی دوسش دارمووو البته اونم خیلی دوسم داره...!

آخیش... راحت شدم این حرفا مونده بود تو دلم... ببخشید که این دفعه خیلی پراکنده نوشتم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت   توسط خودم  | 

یه روز درست وقتی منتظر شنیدن یه خبر خوب از طرف یکی بودم اومد و یه چیزایی گفت که خیلی ناراحت شدم. بهم گفت که اصلا ازم انتظار نداشته. حالا چی رو انتظار نداشته...؟ نگفت... گفت که... ولش کن مهم نیست چی گفت مهم اینه که من خیلی رفتم دنبال اینکه بفهمم چرا. ولی اون نخواست بگه... خیلی شوکه شده بودم چون آدم از بعضیا یه جور دیگه توقع داره... می دونی هنوزم امیدوارم که اینا رو خواب دیده باشم و یهو از تو خواب بیدار شم (مثل کارتونا!) هنوز باهاش رو در رو حرف نزدم ولی میدونی امیدوارم که وقتی ازش میپرسم که چرا..؟ تو چشام نگاه کنه و با همون لبخند خوشگلش یهو مثل دیوونه ها داد بزنه...

« دروغ ۱۳ »

بعدشم بیاد و اون خبر خوشو بهم بده...

 

پ.ن. ۱ : تا حالا ندیده بودی یه نفر اینجوری مثل احمقا خیالبافی کنه نه... !؟ ولی باور کن من خیلی خیالبافی هامو دوست دارم! شاید یه کم با بقیه فرق کنم شایدم خنده دار باشم. ولی من همینجوری ام... .

پ.ن. ۲ : اومدم اینا رو بنویسم تو وبلاگ  دیدم آن شده. قضیه رو پرسیدم... همش واسه اینکه یه نفر یه دروغی گفته بود. نمیدونم چرا یه همچین دروغی گفته بود (شایدم خودمو میزنم به اون راه که نمیدونم)هنوز حرفامو باور نکرده ولی به زودی باور می کنه... قول میدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت   توسط خودم  | 

حالم خیلی بده.... می خواستم معرفی بنویسم ولی دیگه بی خیالش شدم.

 می دونی بعضی حرفا دل آدمو بدجوری میشکونه مخصوصا اگه بی توضیح باشه.... خیلی بده .... واقعا بده ... فقط یه چیزی مینویسم چون اصلا حس نوشتن ندارم:

اگه یه روز قلب کسی رو شکوندی یه میخ به دیوارت بکوب... اگه یه روزی دوباره دلش رو بدست آوردی میخ رو از دیوار در بیار... ولی چه فایده که جای میخ رو دیوار می مونه... تا همیشه همیشه همیشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت   توسط خودم  | 

واااااااااااااااااااای چهارشنبه سوریه امشبه حتی واسه من که کنکور دارم (نه که خیلی درسم میخونم!) ولی خداییش سال تموم شدو هیچی نفهمیدیم. الان میخوام برم خونه یکی از دوستام بعد با اون برم چهارشنبه سوری بازی (!) فقط اومدم بگم که ارزش نداره واسه اینکه یه خورده خوش باشیم باعث یه اتفاق بد واسه خودمون یا دیگران بشیم همین نمیخوام مثل بابا بزرگا نصیحت کنم واسه همین فقط میگم:

امیدوارم به همه خوش بگذره...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/23ساعت   توسط خودم  | 

این داستانو حتما همه هزار بار شنیدین که :

یه روز نیوتون زیر یه درخت سیب نشسته بود که یه سیب از درخت می افته رو سرش بعد نیوتون سیبو بر میداره و میگه سیو همان سیب است نه ببخشید جاذبه زمینو کشف می کنه !

خوب حالا به نظر شما نیوتون یه آدم فوق العاده و متفاوت نبود که به جای اینکه بیادو سیبو گاز بزنه به دلیل افتادنش فکر کرد ؟ بود....؟ من میگم نبود فقط طرز فکرش با بقیه یه کم فرق داشت همین !

حالا بیاین اینجوری به قضیه نگاه کنیم. به نظرتون اون سیبه که افتاد رو سر نیوتون یه سیب متفاوت بود !؟ به هر حال اون تنها سیبی بود که باعث کشف جاذبه زمین شد !!! مطمئنا قبل از اینکه اون سیبه بخوره تو سر نیوتون خیلی چیزای دیگه خورده بوده تو سرش مثلا چرا بارون یا برف باعث کشف جاذبه زمین نشد... ؟ دیدین همونطوری که اون سیبه یه سیب کاملا معمولی بود نیوتون هم یه آدمه کاملا معمولیه درست مثل من و شما پس اگه نمیتونی اونی باشی که باید از تنبلیه نه هیچ چیزه دیگه... اکی ؟

یه چیزیو میدونی نیوتون نفهمید که بعضی سیبا بعد از جدا شدن از درخت میرن به سمت آسمونو زمین نمیان... منم داشتم زیر چشمی نگاشون می کردم وگرنه از دست منم در می رفتن. آخه میدونی یه تئوری هست که میگه رفتار اجسام در وجود یا عدم وجود ماده متفاوت است (!) من اینجوری ترجمه میکنمش: یعنی اگه نگاشون کنی یه کار میکنن نگاشون نکنی یه کار دیگه! تازه تئوری بی وزنی موادم میگه همه مواد میتونن خودشونو بی وزن کنن مگر اینکه خلافش ثابت بشه!!!

خوب فکر کنم دیگه نابود کردن علم و مشاهیر علمی بسه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت   توسط خودم  |